ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 2 روز سن داره

وروجک کوهنورد

بازی 36

امروز دخترکم از من خمیربازی خواست منم کار داشتم سعی کردم بپیچونمش اما اینقدر پافشاری کرد که نشد رفیم خونه مامانی ویکم ازشون آرد گرفتیم وازخواب که بیدار شد این گوله های خمیربراش آماده بود خیلی خوشحال شد... ا    اینا رو ازم میخواست من براش درست میکردم(خورشید،ابر،کوه،چمن...)    اینجام خودش غرق شکلسازیه  قسمت اعظم این آدمک رو خودش ساخته...کمک من خیلی...
19 آذر 1393

بازی(35)

یه بعدازظهرازخواب پاشده میگه مامان جون من چیکارکنم؟؟میگم برو بازی کن ،میگه چه بازی؟ منم یکم فکرکردم به نظرم رسید بالشتک های مبل رو به بازی بگیریم وبرای تمرین تقویت هماهنگی حرکات چشم وبدن این بازی رو انجام دادیم که این بالشتک ها با فاصله ازهم چیده شده بود وباید به ترتیب روشون میپرید وپاش رو نباید رو زمین میذاشت       وقتی که حسابی تخلیه انرژی شد به حال خودش گذاشتمش بع...
19 آذر 1393

این روزها....

اون روزامونو یادتونه اون گردشه رو ،جمع کردن برگارو از طبیعت ... آره این شده نتیجه اش که میخواست کاردستی درست کنه الان که دارم این پست رو میذارم داره با خودش حرف میزنه...منو ومامان بابام اینجا رفتیم برگ جمع کردیم اینا رو تو خونه مامانی چسب آبکی زدم ،خاله زینت بهم چسب داده.....   یه روز بخودم اومدم دیدم کش موهاشو خالی کرده وکش سبزهارو یه جا جدا دسته بندی کرده اینم تمرین تفکیک کردنش بوده که بدون دخالت من انجام داده...   ...
12 آذر 1393

کودکانه های دخترم...

واقعا که چقدر زود دیر میشه ،تاچشم روهم میذارم کودکی ات داره رخت میبنده روز به روز پا تو دنیای جدید استقلال فردی ات میذاری ووابستگی ات  از من فاصله میگیره... دیگه خیلی وقته که تنهایی میری دستشویی(البته با فراهم بودن شرایط یعنی باز بودن درب وروشن بودن لامپ بعضی وقتا که مشغولم تا به خودم میام میبینم به بهانه شستن دستشویی کلی آب بازی راه انداختی،واسه دستشویی رفتن خودت شلوارتو درمیاری واگه شلوارراحتی باشه حتما خودت میپوشی) کلاه وشالگردنتو خودت میپوشی ،واز همین کارا دیگه... یه روز تو آشپزخونه بودم که دیدم سروصدایی ازت نیس اومدم پی ات د...
11 آذر 1393

روزایی که گذشتن...

  بعداز چند وقت دوری از سنگ هاش دوباره امروز پیداشون کرده ومنم که سرگرم کارام بودم اومدم دیدم سرگرمه پرسیدم ثمین چیکار میکنی؟بیشتر تعجبم از این بود که همیشه این سنگ ها رو با تلاش زیاد روهم سوار میکردی اما امروز یه جور دیگه چیدی، که میگم این چیه؟میگی خونه واسه جنگلام (یعنی حیوونای جنگلم)... میگم دیگه چی ساختی ؟؟میگه مغازه غفارپور!!!!!مغازه حمیدآقا همنوردش رو میگه که کنار خونه مامانی لیلاشه حالا چرا مغازه حمید آقا رو ساخته منم نمیدونم وااالا...(البته این مال روزای قبل از تولد دوسالگیته)   ...
11 آذر 1393

نمی دونم....

نمیدونم والا بعضی ها با خودشون چی فکر میکنن ؟؟ نمیدونم فکر میکنن آدمای دور وبرشونو خریدن؟؟ بعضی وقتا آدم دلش میخواد حرمت کوچیکتری بزرگتری نبود تا جلوی حرف ناحق حرفت رساتر باشه ...   من که فکر نمیکنم چگونگی ثبت مطالبم یا چقدر شرح حال نویسی از فرزندم به کسی مربوط بشه اجازه هم نمیدم کسی تو حد ومرزم تجاوز کنه  من اگه واقعه ای رو هم ثبت میکنم بهاشو میپردازم چی این بها از پولم باشه چه از وقتم باشه چه از نفسهام باشه مینویسم چون که میخوام روزمره گی اش رو براش به قلم بکشم حالا آتیش بیاران معرکه ای که حتی دوسستت و افکارش رو به تلاطم میکشن که اخبارت از فلان رو...
4 آذر 1393